شرح حکمت 455 نهج البلاغه بهترین شاعر عرب

https://s17.picofile.com/file/8425802718/nahj1_28_new.jpg

وَ سُئِلَ مَنْ أَشْعَرُ الشُّعَرَاءِ؟ فَقَالَ (علیه السلام): إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یَجْرُوا فِی حَلْبَةٍ، تُعْرَفُ الْغَایَةُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا؛ فَإِنْ کَانَ وَ لَا بُدَّ، فَالْمَلِکُ الضِّلِّیلُ.   یُریدُ إمرأ القیس.

الْحَلْبَة: اسبانى که براى مسابقه، در یک جا جمع مى آورند، مقصود در اینجا طریقه و روش واحد است.
الْقَصْبَة: نشانه اى که در آخر خط پایان مسابقه نصب مى کنند و برنده با رسیدن به آن، آن را به علامت پیروزى برمیدارد.
الْمَلِکُ الضِّلِّیل: سلطان گمراه، مقصود «امرء القیس» است.

از او پرسیدند که بزرگترین شاعر عرب کیست، فرمود: شاعران در یک مسابقه اسب دوانى، اسب نتاخته اند تا معلوم شود که چه کسى نى پایان را مى رباید. و اگر بناچار باید کسى را نام برد، ملک الضلّیل.
[پادشاه گمراه و مراد او امرؤ القیس است.]

شرح حکمت 455 نهج البلاغه بهترین شاعر عرب

برترین شعراى عرب:
همان گونه که بعداً اشاره خواهیم کرد در یکى از شب هاى ماه مبارک رمضان که امام(علیه السلام) مجلس اطعامى براى مؤمنان فراهم کرده بود سخن از شعر و شاعران به میان آمد. بعضى از حاضران از امام(علیه السلام) پرسیدند: برترینِ شعراى عرب کیست؟ امام(علیه السلام) در یک جواب کوتاه حکیمانه فرمود: «شاعران همه یک روش نداشتند و در یک میدان به مسابقه نپرداختند تا پیشگام آن ها مشخص شود و اگر ناگزیر باید به این سؤال پاسخ داد باید گفت: او همان سلطان گمراه بود». منظور امام(علیه السلام) امرؤ القیس، شاعر معروف عرب است (که امام(علیه السلام) او را بر همه ازنظر قدرت شعرى مقدم شمرد هرچند اشعار او محتواى جالبى ندارد)»; (وَسُئِلَ مَنْ أَشْعَرُ الشُّعَرَاءِ فَقَالَ(علیه السلام): إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یَجْرُوا فِی حَلْبَة تُعْرَفُ الْغَایَةُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا، فَإِنْ کَانَ وَ لاَبُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلِّیلُ (یرید امرأ القیس)).
«حَلْبَة» (بر وزن دفعة) به معناى یک مرحله مسابقه اسب سوارى است و گاه به معناى میدان مسابقه تفسیر شده است. «قَصَبَة» (بر وزن شجرة) در اصل به معناى چوبه نِى است و در این جا منظور آن چوبه نى اى است که در آن زمان در آخر مسیر مسابقه بر زمین نصب مى کردند و هرکس از همه پیشتازتر بود خم مى شد و آن را برمى گرفت و برنده از بازنده به این وسیله شناخته مى شد. «الضِّلِّیلُ» صیغه مبالغه به معناى شخص بسیار گمراه و بدکار است و این لقب را عرب براى امرؤ القیس انتخاب کرد زیرا او على رغم استعداد فوق العاده اش در شعر، آلودگى هاى فراوان داشت. حتى بعضى گفته اند که او اباحى مسلک بود.[1]
به هر حال گفتار امام(علیه السلام) به خوبى نشان مى دهد که نه تنها آن حضرت در فن خطابه سرآمد بود بلکه در شناسایى اشعار شاعران نیز آگاهى فراوان داشت و دیوانى از آن حضرت امروز در دست ماست که البته اصالت آن ثابت نیست و یا حداقل بخشى از اشعار آن مشکوک است.
مرحوم آیت الله استاد مطهرى در کتابش به نام سیرى در نهج البلاغه تحت عنوان «شاهکارها» به شرح این کلام حکیمانه امام(علیه السلام) پرداخته و در ابتدا سخنى درباره شعراى فارسى زبان دارد، مى گوید: در زبان فارسى شاهکارهایى وجود دارد: در غزل عرفانى، غزل عادى، پند و اندرز، تمثیلات روحى و عرفانى، حماسه، قصیده و غیره، ولى چنانکه مى دانیم هیچ یک از شعراى ما که شهرت جهانى دارند در همه این رشته ها نتوانسته اند شاهکار به وجود آورند. شهرت و هنر حافظ در غزل عرفانى، سعدى در پند و اندرز و غزل معمولى، فردوسى در حماسه، مولوى در تمثیلات و نازک اندیشى هاى روحى و معنوى، خیام در بدبینى فلسفى و نظامى در چیز دیگر است، و به همین جهت نمى توان آن ها را با هم مقایسه کرد و میانشان ترجیح قائل شد. حداکثر این است که گفته شود هرکدام از این ها در رشته خود مقام اول را واجد است. هریک از این نوابغ اگر احیاناً از رشته اى که در آن استعداد داشته اند خارج شده اند، تفاوت فاحشى میان دو نوع سخن آن ها ملاحظه شده است. شعراى عرب نیز، چه در دوره جاهلیت و چه در دوره اسلام، چنین اند. در نهج البلاغه آمده است که از على(علیه السلام) سؤال شد: شاعرترین شاعران عرب کیست؟ ایشان جواب دادند: «انَّ الْقَوْمَ لَمْ یجْروا فى حَلْبَة تُعْرَفُ الْغایةُ عِنْدَ قَصَبَتِها...». این شاعران در یک میدان اسب نتاخته اند تا معلوم شود کدامیک گوى سبقت را ربوده است. آنگاه فرمود: «فَانْ کانَ وَ لابُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلّیلُ; اگر ناچار باید اظهار نظرى کرد، باید گفت که آن پادشاه تبهکار (یعنى امرؤالقیس) بر دیگران مقدم است».
سپس در ادامه سخن مى افزاید: اما از امتیازات برجسته امیرمؤمنان على(علیه السلام) در نهج البلاغه این است که آن حضرت در هر موضوعى وارد مى شود شاهکار مى آفریند. در موعظه، حماسه و ... .[2]
نکته اصلى همان است که امام(علیه السلام) به آن اشاره کرده است. مقایسه کردن دو شخص یا دو چیز با هم در صورتى میسر است که وجه اشتراک زیادى داشته باشند. هرگز نمى توان گفت که فلان طبیب داناتر است یا فلان مهندس راه و ساختمان، فلان عالم نحوى برجسته تر است یا فلان فقیه و فیلسوف. شاعران نیز گرچه همه شاعر بودند ولى مسیرهاى بسیار مختلفى را مى پیمودند. بعضى مهارت در غزل هاى عاشقانه داشتند، بعضى در اشعار حماسى، بعضى به دنبال مسائل اخلاقى مى رفتند و بعضى دیگر قهرمان داستان سرایى بودند. بنابراین مقایسه آن ها با هم چندان صحیح نیست. ولى امام(علیه السلام) بعد از ذکر این نکته براى این که سؤال کنندگان را بى پاسخ نگذارد اشاره به امرؤ القیس فرمود که در مجموع، شاعرى بسیار قوى و صاحب قریحه فوق العاده شعرى بود. هرچند زندگانى اش آلوده به انواع فجایع بود و از آن جا که شاهزاده بود و بعد از پدرش جاى او را گرفت امام(علیه السلام) به عنوان «الملک الضلیل; پادشاه گمراه» همان لقبى که در عرب بعد از اسلام مشهور بود از او یاد فرمود.
*****
نکته ها:
1. شأن ورود این گفتار حکیمانه:
در بعضى از کتب، شأن ورودى براى این سخن حکیمانه ذکر شده است و آن این که امیرمؤمنان على(علیه السلام) شب هاى ماه رمضان گروهى از مؤمنان را دعوت مى کرد و با افطار از آن ها پذیرایى مى نمود ولى با آن ها غذا نمى خورد (ظاهراً علتش این بود که غذاى امام(علیه السلام) غذاى ساده ترى بود) هنگامى که مراسم افطار پایان مى گرفت براى آن ها خطبه مى خواند و موعظه مى کرد. شبى از شب ها هنگامى که غذا مى خوردند سخن از شعرا به میان آمد. هنگامى که از غذا خوردن فارغ شدند امام (علیه السلام) براى آن ها خطبه اى خواند و در ضمن خطبه اش چنین فرمود: «اعْلَمُوا أَنَّ مِلاَکَ أَمْرِکُمُ الدِّینُ وَ عِصْمَتَکُمُ التَّقْوَى وَزِینَتَکُمُ الاَْدَبُ وَ حُصُونَ أَعْرَاضِکُمُ الْحِلْم; بدانید ملاک کار شما دین است و مایه نگهدارى شما تقواست، زینت شما ادب و حافظ آبروى شما علم است». سپس امام(علیه السلام) رو به ابوالاسود کرد و فرمود: درباره چه موضوعى بحث مى کردید؟ (گفتگویشان درباره مقایسه شاعران با یکدیگر بود) آنگاه فرمود: بگو ببینم کدام یک از شاعران تواناتر است؟ عرض کرد: اى امیرمؤمنان! ابوداود ایادى. (و بعضى از اشعار آن را به عنوان گواه ذکر کرد). امام(علیه السلام) فرمود: چنین نیست. عرض کردند: چه کسى در نظر شما از دیگران برتر است؟ امام(علیه السلام) فرمود: «لَوْ رُفِعَتْ لِلْقَوْمِ غَایةٌ فَجَرُوا إِلَیهَا مَعاً عَلِمْنَا مِنَ السَّابِقِ مِنْهُم; اگر براى آن ها میدان مسابقه اى تهیه مى شد و همگى در آن مسابقه واحد شرکت مى کردند تا به هدف برسند مى دانستیم کدام یک از آن ها تواناترند». سپس افزود: «وَ لَکِنْ إِنْ یکُنْ فَالَّذِى لَمْ یقُلْ عَنْ رَغْبَة وَ لاَ رَهْبَة; ولى اگر بنا شود انتخابى صورت گیرد برترین آن ها کسى است که نه به دلیل علاقه (به مالى) شعر سروده و نه از ترس کسى». عرض کردند: اى امیرمؤمنان! او چه کسى بود؟ فرمود: پادشاه گمراه و مجروح. عرض کردند: اى امیرمؤمنان! منظور امرؤ القیس است؟ فرمود: آرى منظورم هموست. سپس سخن حاضران و امام(علیه السلام) پیرامون شب قدر بود.[3]
این که امام(علیه السلام) امرؤ القیس را به عنوان ذو القروح (صاحب جراحت ها) معرفى مى کند بعضى گفته اند که به دلیل زخم هایى است که در جنگ ها بر بدن او نشست و بعضى گفته اند: به دلیل این است که در پایان عمرش گرفتار آبله شد و با همان بیمارى از دنیا رفت و بعضى گفته اند: به دلیل لباس زهرآگینى بود که براى او فرستادند، هنگامى که پوشید بدن او مجروح شد و از دنیا رفت.[4]
2. امرؤ القیس کیست؟
در نام اصلى او اختلاف کرده اند ولى معروف به حُندُج و پدرش حِجر کندى بود. او از شعراى معروف زمان جاهلیت بود. تولد او را سال پانصد میلادى و مرگ او را سال پانصد و چهل نوشته اند (هفتاد سال قبل از بعثت). پدرش بر قبیله بنى اسد و قطفان حکومت مى کرد و هنگامى که کشته شد او براى گرفتن انتقام خون پدر و به دست آوردن مقامش قیام کرد. از مخالفانش شکست خورد و از قیصر روم مدد خواست. قیصر او را گرامى داشت و حکومت فلسطین را به او سپرد و در پایان عمرش همان گونه که در بالا اشاره کردیم به عقیده بعضى با مرض آبله از دنیا رفت.
او در کودکى به لهو و لعب مشغول بود و با ولگردان و دزدان عرب معاشرت داشت. هنگامى که پدرش باخبر شد او را از این کار بازداشت ولى او نپذیرفت. ازاین رو او را به منطقه اى در حضرموت تبعید کرد که وطن پدران و عشیره او بود در حالى که بیست سال داشت. پنج سال در آن جا اقامت کرد سپس با یاران خود به سوى قبیله هاى عرب رفت و پیوسته به شرب خمر و لهو و لعب مشغول بود تا زمانى که بنى اسد بر پدرش شوریدند و او را کشتند. این خبر هنگامى که امرؤالقیس مشغول نوشیدن شراب بود به او رسید. گفت: خدا رحمت کند پدرم را، در کوچکى مرا رها کرد و در بزرگى انتقام خونش را به گردن من انداخت. امروز مستم ولى فردا مستى وجود ندارد. امروز شراب است و فردا امر و فرمان. بعد قیام کرد تا انتقام خون پدرش را از بنى اسد بگیرد. اما چیزى نگذشت که یارانش از اطراف او پراکنده شدند و ناچار به پادشاه روم پناه برد. او هم حکومت فلسطین را به وى واگذار کرد. امرؤالقیس هنگامى که به سوى فلسطین مى رفت به انقُره (آنکارا) رسید. در جسمش زخم هایى پدیدار شد. ناچار در آن جا متوقف گشت و چیزى نگذشت که از دنیا رفت.
در این که او چه دینى داشت در میان دانشمندان گفتگوست ولى شاید صحیح این باشد که او عقیده مَزدَک را داشت.
دیوان کوچکى منسوب به او باقى مانده است که در آن شعر معروف او که جزء معلقات سبع است درج شده و شعرا بهترین شعر او را همین شعر مى دانند.
معلقات سبع، هفت قصیده بود که عرب جاهلى به عنوان بهترین اشعار عرب، انتخاب و به دیوار کعبه آویزان کرده بودند که بعد از ظهور اسلام برداشته شد.
اشعار مزبور مخصوصاً قصیده امرؤ القیس که به اصطلاح، برترین آن هاست مجموعه اى از ابراز عشق و علاقه به دخترانى است که مورد علاقه او بودند و پر از کلمات پیچیده و نام مکان هاى نامأنوس است.
به هر حال تعبیر امام(علیه السلام) به «ملک ضلیل; پادشاه گمراه و بى بندوبار» به دلیل همان چیزى است که در شرح حال او آوردیم.[5]
3. تمسک امام(علیه السلام) به اشعار پرمعناى عرب:
در نامه ها و خطبه هاى نهج البلاغه گاه امام(علیه السلام) به اشعارى از شعراى نامدار تمسک مى جوید که در نوع خود کم نظیر است.
ازجمله آن ها شعر معروف اعشى است که در خطبه شقشقیه آمده است:
شَتَّانَ مَا یوْمِى عَلَى کُورِهَا *** وَ یوْمُ حَیانَ أَخِى جَابِر
بسى فرق است تا دیروزم امروز *** بسى مغموم و دى شادان و پیروز
و شعر دیگرى در خطبه 25:
لَعَمْرُ أَبِیکَ الْخَیرِ یا عَمْرُو إِنَّنِى *** عَلَى وَضَر مِنْ ذَا الاِْنَاءِ قَلِیل
به جان پدر نیکوکارت ـ اى عمرو! ـ سوگند! که من، تنها، سهم اندکى از آن پیمانه دارم.
اشاره به این که براثر بىوفایى و سستى اصحابم سلطه من بر قلمرو حکومتم کم شده است.
و در جاى دیگرى از همین خطبه مى فرماید:
هُنَالِکَ لَوْ دَعَوْتَ أَتَاکَ مِنْهُمْ *** فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِیةِ الْحَمِیم
اگر آن ها را بخوانى، سوارانى مانند ابرهاى تابستانى، (سریع و تند)، به سوى تو مى آیند!
اشاره به سواران بنى فراس مى کند که مردانى شجاع بودند و مى فرماید: اى کاش به جاى این کوفیان سست، هزار نفر از سواران بنى فراس در اختیار من بودند.
همچنین در خطبه 33 مى خوانیم:
أَدَمْتَ لَعَمْرِى شُرْبَکَ الْمَحْضَ صَابِحاً *** وَأَکْلَکَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرَا
وَنَحْنُ وَهَبْنَاکَ الْعَلاءَ وَ لَمْ تَکُنْ *** عَلِیاً وَ حُطْنَا حَوْلَکَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا
به جان خودم سوگند، هر صبح از شیر خالص صاف نوشیدى و به قدر کافى از سرشیر و کره و خرماى بدون هسته خوردى و از غذاهاى لذیذ به طور کامل بهره گرفتى.
و ما به تو عظمت بخشیدیم، در حالى که بزرگ نبودى! و در اطراف تو با اسب و نیزه پاسدارى دادیم (و نگهدارى ات کردیم، ولى تو قدر این نعمت را نشناختى).
اشاره به بى وفایى و حسادت قریش مى کند و خدمت هایى که بنى هاشم به قریش کردند.
و در خطبه 35 مى فرماید:
أَمَرْتُکُمْ أَمْرِى بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى *** فَلَمْ تَسْتَبِینُوا النُّصْحَ إِلاَّ ضُحَى الْغَد
من در سرزمین منعرج اللوى، دستور خود را دادم (ولى شما گوش ندادید) و اثر آن را صبح فرداى آن روز درک کردید.
اشاره به نافرمانى درمورد حکمیت و پیامدهاى شوم آن کرده و مى فرماید: من دستورات لازم را به شما دادم ولى گوش ندادید و گرفتار پیامدهاى آن شدید.
در خطبه 162 نیز آمده است:
وَدَعْ عَنْکَ نَهْباً صِیحَ فِى حَجَرَاتِهِ *** وَلَکِنْ حَدِیثاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِل
سخن از غارت هایى که در گذشته واقع شد را رها کن و از غارت امروز سخن بگو (اشاره به خلافت اسلامى به وسیله معاویه و دار و دسته منافقانِ مورد تهدید قرار گرفته).
در نامه 36 نیز مى فرماید:
فَإِنْ تَسْأَلِینِى کَیفَ أَنْتَ فَإِنَّنِى *** صَبُورٌ عَلَى رَیبِ الزَّمَانِ صَلِیبُ
یعِزُّ عَلَى أَنْ تُرَى بِى کَآبَةٌ *** فَیشْمَتَ عَاد أَوْ یسَاءَ حَبِیب
امام(علیه السلام) در این اشعار که ضمن پاسخ به برادرش عقیل بن ابى طالب آورده است اشاره به این نکته مى کند که بعضى از فرماندهان لشکرم خیانت کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند و من جز صبر در برابر این حوادث ناگوار چاره اى ندارم و سعى مى کنم دشمن از ناراحتى من باخبر نشود که موجب خوشحالى او مى گردد.
در نامه 45 نیز آمده است:
وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَة *** وَحَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِد
این درد، تو را بس که شب با شکم سیر بخوابى در حالى که در اطراف تو شکم هایى گرسنه و به پشت چسبیده باشد.
امام(علیه السلام) این شعر را در نامه عثمان بن حنیف که در میهمانى پرزرقوبرق یکى از ثروتمندان بصره شرکت کرده بود آورده است.
در نامه 64 نیز از آن حضرت مى خوانیم:
مُسْتَقْبِلِینَ رِیاحَ الصَّیفِ تَضْرِبُهُمْ *** بِحَاصِب بَینَ أَغْوَار وَ جُلْمُود
لشکریانى دارم که به استقبال تندباد تابستانى مى شتابند که آن ها را (دشمنان خود را) با سنگ ریزه ها و در میان غبار و تخته سنگ ها درهم مى کوبند.
این سخن را امام(علیه السلام) در پاسخ نامه معاویه نوشت که حضرت را تهدید به جنگ کرده بود.[6]
*****
پی نوشت:
[1]. شرح نهج البلاغه مغنیه، ج 4، ص 475 .
[2]. سیرى در نهج البلاغه، ص 23.
[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 20، ص 153 ذیل حکمت مورد بحث.
[4]. الاعلام زرکلى، ج 2، ص 12 ; شرح معلقات سبع، تألیف عبدالمحمد آیتى.
[5]. الاعلام زرکلى، ج 2، ص 11; شرح معلقات سبع، تألیف عبدالمحمد آیتى. براى توضیح بیشتر ر.ک: دانشنامه بزرگ اسلامى، ماده امرؤ القیس.
[6]. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر، روایت مفصلى از امالى ابن درید (صاحب کتاب معروف جمهرة در لغت و متوفاى 321 قمرى) نقل مى کند که گفتار حکیمانه بالا بخشى از آن را تشکیل مى دهد (که نشان مى دهد قطعاً منبع دیگرى در اختیار داشته به خصوص این که پیش از سید رضى و گردآورى نهج البلاغه مى زیسته است). (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 311). اضافه مى کنیم که ابن اثیر نیز در کتاب لغت خود موسوم به النهایة در واژه ضلّ، بخشى از آن را آورده است.

منبع : موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت

ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش

مطالب مشابه