شهید محمد صفایی

https://s24.picofile.com/file/8453576834/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg

شهید محمد صفایی قلعه رودخانی فرزند كاسعلی‌ در چهارم اردیبهشت سال‌ 1333 در روستای‌ فوشه‌ از توابع‌ دهستان گوراب‌ پس شهرستان فومن ‌زاده‌ شد. این‌ شهید گرانقدر به‌ خاطر مشكلات‌ دوره خود، نتوانست‌ به‌ ادامه ی تحصیل‌ پرداخته‌ و به‌ كسب‌ علم‌ و دانش‌ بپردازد، از این‌ رو فقط‌ در حد خواندن‌ و نوشتن‌ اكتفا نمود و به‌ همین‌ مقدار بسنده‌ كرد.
با گذشت‌ زمان‌ و طی‌ دوران‌ كودكی‌، به‌ دوره‌ نوجوانی‌ و جوانی‌ رسید و در این‌ دوره‌ به‌ كارهای‌كشاورزی‌ و همچنین آزاد پرداخت‌. بعد از مدتی‌ به‌ تهران‌ رفت‌ و در یكی‌ از كارخانه های‌ این‌ شهر، مشغول‌ به‌كار گردید. در این‌ فاصله‌ نیز تشكیل‌ خانواده‌ داد و به‌ اداره‌ی‌ زندگی‌ مستقل‌ پرداخت‌. پس‌ از شروع جنگ‌ تحمیلی‌، از واحد بسیج‌ پایگاه‌ شهریار تهران‌، به‌ جبهه‌ اعزام‌ شد و به‌ جنگ‌ با متجاوزین‌ بعثی پرداخت‌.
غیرت‌ و جوانمردی‌ كه‌ در وجود او حاكم‌ بود، وی را بر آن‌ داشت‌ كه‌ دلیرانه‌ به‌ جنگ‌ با دشمن‌ بپردازدو هیچ‌گاه‌، ساكت‌ ننشیند. در همه‌ حال‌ آماده‌ و گوش‌ به‌ فرمان‌ بود و در میادین‌ نبرد حضوری‌ فعال‌ داشت‌، مدتی‌ در راه‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و كیان‌ مملكت‌ اسلامی‌ جنگید، تا اینكه‌ در ششم بهمن  ‌1365 در منطقه‌ عملیاتی‌ شلمچه‌ (كربلای‌ 5) بر اثر اصابت‌ تركش‌ به‌ صورت‌ و پا، به‌ خیل‌ كاروان شهیدان‌ پیوست‌ و در نهایت‌، در روستای‌ قلعه رودخان‌ هم‌ آغوش‌ خاک گردید. از وی 5 فرزند (2 پسر و 3 دختر) به یادگار مانده است.

گفتگو با فرزند شهید محمد صفایی

در ابتدا خودتون رو معرفی فرمائید .

فاطمه صفایی هستم فرزند شهید محمد صفایی. دانشجوی کارشناسی مبانی فقه وحقوق دانشگاه پیام نور فومن. آخرین فرزند(فرزند پنجم) و متولد سال 1365 هستم. بابای من بسیجی داوطلب بود. تو شلمچه ودر عملیات کربلای 5 شهید شد. اون موقع من 6 ماهه بودم .

از چند سالگی نبود پدر رو تو خونه احساس کردید؟

من از دبستان یه طورایی جای خالیشو احساس می کردم . یعنی همیشه احساس می کنم . ولی خدا رو شکر، خدا به ما مادری داده که حداقل اونقدر کمبود پدررو احساس نکنیم ولی خب نمی شه گفت احساس نمی شه کرد . در هرصورت چون من ندیدمش زیاد اونقدر برام سخت نیست .

قطعاً تو لحظات زندگیتون روزهای خاصی رو بوده  که دوست داشتید پدر تون کنارتون باشه شما هم باهاش حرف بزنید ، اون روزها ، روزهای شادی بوده یا غم ؟ چه حالتی داشتید ؟

این طور نیس که  فقط روزهای غم بیاد ، بابام باشه . همیشه تو هر لحظه ، دوست دارم بابام پیشم باشه ، کنارم باشه. اون لحظه ای که خیلی جای خالیشو احساس کردم روز عقدم بود . وقتی سر سفره عقدم نشسته بودم خیلی دوست داشتم بابام پیشم باشه . عکسشو سرسفره عقدم گذاشتم . بد جور جای خالی شو احساس می کردم . نمی دونستم چه جوری خودم رو آروم کنم ؟ خیلی سخت گذشت .البته  حضورشون رو احساس کردم ، هرچند جسمش پیشم نبود اما حتماً احساس می کنم روحشون تو محفل و اتاق عقد بود .

در همه ی شرایط، همیشه ، تو شادیها ، در عید، در سال تحویل دوست داشتم که بابام کنارم باشه . درست سر سفره هفت سین همیشه عکسش جلو سفره مون هستش . یعنی واقعاً  روحش رو احساس می کنیم . درسته جسمش نیست! روحش مهمتره . به زندگی مون برکت می ده . ولی در کل همیشه جای خالی شو احساس می کنم و روحش هست و به همه ی ما کمک می کنه.

چه تصوری از پدرتون دارید ؟ تو زندگی از کدوم خصوصیت اخلاقی پدرتون خوشتون میاد و سعی می کنید اونطوری باشین ؟

طوری که مامانم تعریف می کنه با صبر و مهربون بودن .اون جور هم که شنیدم خیلی گذشت داشتن . اگر کسی برایش مشکلی پیش می اومد یا تو سختی ها ، اونا رو جا نمی داشتن ، اونارو کمک می کردن .

 خصلتی كه از پدرم برا م مهمه ، این که نمازش رو سر وقت می خوند. بابای من تو وصیت نامه هایی که خوندم از سه تا دخترهاش خواسته بود که همیشه حجابمون رو داشته باشیم . در هیچ حالی نذاریم که نا محرم دیدش به ما باشه . بعد نمازمون رو سر وقت بخونیم اون چه که برایش خیلی مهم بود نماز سر وقت خوندنه . الان هم که این طوری که من و مامانم با هم زندگی می کنیم حداقل کاری که می کنیم این که نماز سر وقت بخونیم و می ریم مسجد ، حتی نماز صبح . اهل غیبت هم نبودن . می گفتند تا اونجایی که می تونید غیبت نکنید. من مهمترین چیزی که می تونم ازشون الگو بگیرم یکی ایمانشونه ، یکی هم صبر و استقامتی که تو زندگی داشتن .

شما چه جوری باهاش حرف می زنید ؟ درد دلهاتون رو ، چه وقتهایی بهشون می گید ؟

من سعی می کنم اون ساعتهایی که خلوت باشه یا موقع نماز خوندن یا بیشتر اوقات موقع خواب ، باهاش حرف می زنم و می خوام برای سلامتی مامانم دعا کنه ، نذاره تنها باشه . از خدا برای مامانم صبر بخواد ، چون خیلی سخته . الان هم که داره کم کم تنها می شه برای مامانم خیلی سخته . مامانم برای ما خیلی زحمت کشیده نذاشته جای خالی بابامونو احساس کنیم . بیشتر اوقات ازش کمک می خوام. همیشه ازش می خوام که منو از گناه دور کنه وجدا از خدا نذاره که من از خودم دور بشم ، تنها باشم و یا این که در دید نامحرم باشم .

لحظه سال تحویل کجا می رین ؟  نبود پدر بر سر سفره هفت سین چه جوریه ؟ اون لحظات رو برا ما توصیف بکنید ؟ روز پدر برای شما چه جوری می گذره ؟

سال تحویل سالهای قبل که سر مزار بابا بودیم . همون جا سال روتحویل می کردیم و بساط سفره هفت سین رو همون جا پهن می کردیم .ولی امسال چون شب بود ، ساعت 9 بود . شب رو تو خونه موندیم اما عکس بابا بود . اما جای خالی  اونو احساس می کردیم ، البته احساس می کردیم که سر مزارش هستیم . روز پدرهم هم خیلی سخت می گذره می رم سر مزار بابا دیگه همون چیزی که بچه ها می خرن . گلی چیزی من هم برای بابام می خرم و می رم سر مزارش ولی خیلی روز دلگیریه. می ریم یه جورایی خودمونو سبک می کنیم بهش تبریک می گیم .

شما به مناطق جنگی رفتین ؟ از حستون تو اونجا بگید ؟

سالهای قبل رفته ام، اما چند سالیه  نرفتم. اگر یکبار دیگه شلمچه برم خیلی آروم می شم . الان با این حرفا خیلی تحت تأثیر قرار می گیرم . چون من وقتی شلمچه می رم خیلی آروم می شم . احساس می کنم سبک می شم ( قطرات اشک فرزند شهید آروم آروم از گوشه چشمش می یاد پایین ) بعضی خودشونو با چیزایی سبک می کنن ولی من وقتی با عکس بابام صحبت می کنم ،  اشک تو چشام جاری می شه . چون احساس می کنم خیلی سبک می شم . اگه حتی شلمچه هم می رم اونا رو می بینم می گم شهدا چقدر سختی کشیدن که از خانواده شون گذشتن و رفتن به خاطر این بود که ما مردم راحت باشیم .ما هم الان نباید بذاریم که به راحتی خونشون پایمال بشه .

 وقتی دخترانی رو می بینید که دست تو دست پدراشون ، می رن بیرون ، مهمونی ، تفریح ، چه احساسی دارید ؟ دوست دارید به اونا چی بگید ؟

من بچه بودم ،  سن و سالی نداشتم . هر وقت می دیدم بچه ای دست باباشو گرفته می رن پارک ، جایی ، حساسیتی نداشتم ولی جای خالیشو احساس می کردم . حالا که بزرگ شدم ، اصلاً ناراحت نمی شم . میگم رفته یه جایی که حداقل همه بتونن راحت باشن یه افتخاریه واسه ما . درسته سخته ، درسته خیلی سختی ها رو تحمل می کنیم هنوز که هنوزه ، جای خالیشو احساس می کنیم ، خیلی از ارزشها رو که می بینم تو جامعه رعایت نمی شه ، برامون خیلی سخته اما با این حال می گم شهدا اگه رفتن،  حداقل گذاشتن این مردم راحت زندگی کنن . گذاشتن که بتونند با خونواده هاشون باشن . اونا هم خیلی خانوادهاشونو دوست داشتن . بچه هاشونو . حتی بعضی ها بودند هنوز بچه به دنیا نیومده بود ، ولی رفتن . خیلی سخت بود . به خاطر چی؟  به خاطر خدا . به خاطر این که مردم بتونن راحت زندگی کنن . من به عنوان یه دوست به هم سن و سالهای خودم که چادری نیستن می گم ، اگه چادر نمی ذارن ، لااقل با نامحرم زیاد دمخور نشن ، رعایت کنند حجابشونو . حداقل نذارن خون این شهدا پایمال بشه .

قطعا شما هم از زبون بعضی ها شنیدید که : فرزندان شهدا سهمیه دارن ، شغل دارن ، بیشترین امکانات رو دارن و... نظرتون راجع به این حرفا چیه ؟

همیشه این صحبت ها خیلی ناراحتم می کنه . خیلی ها می گن فرزندان شهدا با سهمیه قبول می شن می رن دانشگاه . خوب ما راضی هستیم اون پدرا بیان ، این سهمیه برای شماها باشه. اصلاً برای ما فرقی نمی کنه . خواهر من خیلی بیشتر از این حرفها خوند اما نرفت دانشگاه دولتی ، پیام نور رفت . داداش من خیلی  بیشتر زحمت کشید اما اون جایی که داره کار می کنه اصلاً حقش نیست . آخه اصلاً این طور نیس،  این حرفشون اشتباهه . ما داریم بدترین مشکلات و سختی ها رو تحمل می کنیم . مامانم ، الان خیلی شکسته و پیر شده به خاطر چی ، به خاطر این که نذاشته ما سختی بکشیم . همه سختی ها رو تحمل کرده . حتی نه این که به ما کمک می کنه به اطرافیان خودش هم کمک می کنه از بس که صبوره .

 نباید این  حرفها رو بزنن . اونا باید تو راه زندگی خودشون به پدر و مادرهاشون احترام بذارن. الان خیلی احترام به والدین کم شده . خیلی بچه ها به پدر و مادرها احترام نمی ذارن . سنت ها شکسته شده ، هر کی برای خودش یه راهی می ره که با عقل خودشه . به خدا ، به احکام توجهی نمی شه .بعضی ها اگه یه چیزی،  براشون پیش بیاد بجای اینکه برن سراغ احکام و مسائل شرعی یا از کسی سوال کنن ، همین جوری برای خودشون کاری می کنن ، اینها همه خون شهدا پایمال کردنه.

 وقتی بحثهای راجع به سهمیه فرزندان شهدا دلگیرتون می کنه ،  این جور حرفها رو چه جوری به پدر تون می گید ؟ّ

می خوام به پدرم بگم کاش حداقل شماها که رفتید این سهمیه ها رو برای ما نمی ذاشتین تا ما اینقدر حرف بشنویم ّ ما حداقل زندگی خودمونو می کردیم . ما اصلاٌ سهمیه و این جور چیزها رو نمی خوایم . ما الان هم داریم زندگی می کنیم اصلاً با حقوق بابا زندگی نمی کنیم. همون حقوق شاهد که اونا می گن ، همون که خودش کار می کرد با همون حقوق ساده . با زندگی ساده که همه می کنند ما هم همین زندگی رو داریم می کنیم . همه می گن چون خونواده شهید هستن ، زندگی ها شون فرق می کنه ، من از قسم خوشم نمی یاد ولی به خدا اصلاً این طور نیس. الان خیلی از بچه های شهدا دارند این طور زندگی می کنن خیلی هم درس می خونن . خیلی ها پزشک شدن ، مهندس شدن همه با سختی . به خدا قسم سهمیه نبوده اینها چون زحمت کشیدن تلاش کردند خدا هم زحمتشونو نادیده نگرفت . اصلاً سهیمه را بر می داشتند، ما راحت تر زندگی می کردیم .

تا حالا شده تو سخت ترین لحظات زندگیتون ، تو دوران کودکی یا دوران نوجوانی با پدرتون قهر هم بکنید ؟

نه ، هیج وقت نشده. من همیشه با آرامش با عکسش حرف می زنم کلاً من آدم خشنی نیستم . خب عصبانی می شم اما هیچ وقت برای بابام نه !  اگه دل تنگ پدرم بشم می رم مزارش . تنها چیزی که آرومم می کنه همینه ، ولی اگه دل تنگ بابام بشم هیچ وقت از مامانم سوال نمی کنم چون احساس می کنم مامانم ناراحت می شه و فکر می کنه من ناراحت می شم .

 لطفا برامون از فضای خونتون بیشتر بگین ؟ اونهم بدون حضور پدر

نبود پدر، درسته سخته اما تو اون خونه ایی که ما هستیم مامانم یه طوری فضا را درست کرده كه  اصلاً خسته کننده نیس ، خیلی با آرامشه . چون ما بیشتراوقات زندگیمونو غیر از درس خوندن و اینا به مسجد می ریم. اگه خونه باشم بیشتر اوقات قرآن می خونم . البته به برنامه ریزی خیلی اهمیت می دم . چون برنامه خیلی برام مهمه تو زندگی . مامانم همیشه می گفت بابام خیلی اهل برنامه بود . مامانم درسته تحصیلات عالیه نداره ولی همیشه تو خونمون جلسات قرآن است .من هم احساس می کنم با حفظ قرآن و با خوندنش خیلی آرامش می گیرم. من لحظه هایی که ناآرام باشم و یا  مشکلی برام پیش بیاد همیشه  قرآن  می خونم . یا قرآن نذر می کنم به حضرت فاطمه و مطمئن هستم خیلی آروم می شم توصیه دارم به دخترای دیگه،  به جای این که به پسرا رجوع بیارن و با اونا حرف بزنن - كه به خدا اینها همه اشتباهه ، اینها همه گناهه و هیچ فایده ای نداره -  بشینن قرآن بخونن . فقط قرآن نیست خیلی از چیزها می تونن سرشونو گرم بکنه.

یه سوال عجیب (!) آیا نبود پدر محاسنی هم داره ؟

نه ! محاسنی نمی بینم . یعنی بگم اگه بابا نیست خوبه که نیس ! نه اصلاً . اگه بابا بود خوب زندگی مون خیلی بهتر بود . نه از لحاظ مادیات از لحاظ معنویات . جون من سلامتی مامانم برام خیلی مهمه . اگه بود احساس می کنم مامانم خیلی جوون بود خیلی با نشاط تر بود. خلاصه اگه از تمام بچه های شاهد گیلان هم بپرسید هیچ وقت نمی گن که پدر نیست محاسنی هم داره . بچه هایی هستند که پدر دارند اما قدرشو نمی دونند . درسته یه خورده شاید بد اخلاق باشن اون هم به خاطر مشکلات زندگی . اونها اگه یه چیزی بهتون می گن، بهشون بی احترامی نکنیدو حرفشونو گوش کنید. چون پدر خیلی چیز با برکتیه . قدرشونو باید بدونن حالا که دارن ، قدرشو بدونن . آدم چیزی که داره قدرشو نمی دونه . همین که از دستش می ده تازه یادش میاد که پدر و مادر چه نعمتهای پر برکتی هستند .

درخواست شما از پدرتون چیه ؟

هیچ چیزی ازش نمی خوام . فقط تنها چیزی که ازش می خوام اینکه ، خودش به دوستاش بگه که برای ظهور آقا دعا کنن که زودتر بیاد . چون تا زمانی که تو جامعه فساد باشه گناه باشه آقا ظهور نمی کنه . برای ظهور آقا دعا کنن برای سلامتی آقا ، برای سلامتی رهبرمون ، برای سلامتی همه ، برای خانواده اش، برای تمام مردم ایران که همه موفق باشن . من تنها چیزی که برام مهمه و از بابام می خوام حداقل برای من دعا کنه ایمانم رو زیاد کنم. چون هر لحظه ایمان آدم بیشتر بشه تو زندگی موفق تره .

بر گردیم به سال 65 ، پدرتون می خواد بره جبهه آیا شما مانع رفتنشون نمی شدید ؟

راستش وقتی این نابسامانی جامعه رو می بینم ناراحت می شم . می گم کاشکی به جبهه نمی رفت . حالا که رفته ، هیچکس عین خیالش نیست ولی الان اگه بود راستشو بگم نمی ذاشتم بره . چون می بینم هیچ فایده ای نداره . حالا که رفتن، حداقل تنها کاری که می تونیم بکنیم این رو بگیم که برای همه دعا کنن . از ته دلم راضی باشم نه ! راضی نبودم نه من ، نه مامانم راضی نبود ، خودشون خواستن برن .

دغدغه اصلی شما کلاً چیه ؟

دغدغه اصلی من اینه که این جامعه می خواد آخرکارش چی بشه ؟ می خواد به کجا برسه  اگه این طور پیش بره ؟ الان تو جامعه ما بحث بی حجابی هست. تو شب شهادتم هم مراسم عروسی برگزار می شه . اینها چیه ؟ برای این بد حجابها ، برای این نا امنیتی ها  تو شهرهای بزرگ ، اهمیتی وجود نداره . اون مسئله ای که پیش اومد در چند ماه پیش و بعضی ها کشته شدن . ان شاء الله که ظهور آقا نزدیک بشه . دغدغه ام اینه که جوانها ، تفریحگاه ، هیچی ندارن . درسم می خونن جایی هم ندارن برن کار بکنن. الان هم که همه جا پارتی بازی شده. اصلاً به بچه های شهدا ارزش قائل نمی شن . من ، اگر فارغ التحصیل بشم باید برم کارورزی که اصلاً با رشته ی خودم که الهیات می خونم سنخیت نداره .برم کار ورز یه مدرسه بشم دو سال اونجا بمونم ، کار کنم من اصلاً این کار رو دوست ندارم. اینقدر می گن فرزندان شاهد شغل دارن ، اصلاً این طور نیس ما، همش باید دغدغه ی کار داشته باشیم

فکر کنید پدرتون کنارتون نشسته شما چه احساسی دارید ؟ چه عکس العملی نشون می دید ؟

این که برای اولین بار بیاد پیشم بشینه ؟ هیچی بغلش می کنم .من خودم همش دغدغه داشتم این سوال رو ازم نکنید خیلی سخته . آدم احساس کنه اول بار پدرش میاد پیشش چه حالتیه ؟ غیر قابل منتظره است احساس خیلی شادیه. حتی اگه اشک تو چشاش جاری شه ، ولی خیلی خوبه یه احساس خیلی قشنگیه !

شما دیدار با رهبری داشته اید ؟ چه حس و حالی داشتین ؟

بله سال اول ازطرف انجمن اسلامی رفتم .من حس و حال خاصی داشتم که رفتم پیش رهبر . درسته نتونستم دیدار خصوصی داشته باشم اما از همون دور با اون جمعیت زیاد دیدم که آقا خیلی مهربون و دلسوز هستن هر سال که می گذره ایشون پیرتر می شن به خاطر این مشکلات و این جامعه ای که ماداریم خیلی ساده زیستن آقا !

ممنون از وقتی كه در اختیار ما گذاشتین

ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش

مطالب مشابه